جواني مي خواست زن بگيرد به پيرزني سفارش کرد تا براي او دختري پيدا کند. پيرزن به جستجو پرداخت، دختري را پيدا کرد و به جوان معرفي کرد وگفت اين دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگي فراهم خواهد کرد

جوان گفت: شنيده ام قد او کوتاه است

پيرزن گفت:اتفاقا اين صفت بسيار خوبي است، زيرا لباس هاي خانم ارزان تر تمام مي شود

جوان گفت: شنيده ام زبانش هم لکنت دارد

پيرزن گفت: اين هم ديگر نعمتي است زيرا مي دانيد که عيب بزرگ زن ها پر حرفي است اما اين دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفي نمي کند و سرت را به درد نمي آورد

جوان گفت: خانم همسايه گفته است که چشمش هم معيوب است

پيرزن گفت: درست است ، اين هم يکي از خوشبختي هاست که کسي مزاحم آسايش شما نمي شود و به او طمع نمي برد

جوان گفت: شنيده ام پايش هم مي لنگد و اين عيب بزرگي است

پيرزن گفت: شما تجربه نداريد، نمي دانيد که اين صفت ، باعث مي شود که خانمتان کمتر از خانه بيرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خيابان گردي ، خرج برايت نمي تراشد

جوان گفت: اين همه به کنار، ولي شنيده ام که عقل درستي هم ندارد

پيرزن گفت: اي واي، شما مرد ها چقدر بهانه گير هستيد، پس يعني مي خواستي عروس به اين نازنيني، اين يک عيب کوچک را هم نداشته باشد.



تاريخ : چهارشنبه یکم بهمن 1393 | 0:37 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.


دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است


تاريخ : چهارشنبه یکم بهمن 1393 | 0:36 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |
از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می گذشت.

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟

او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.

باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.

و شش جفت دست داشته باشد.

فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد…

گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.

-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.

یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید

از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.

یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!

و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،

بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.

این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .

خداوند فرمود : نمی شود !!

چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.

از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،

یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.

اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .

بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام.

تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .

آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.

خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.

فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟

خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.

فرشته متاثر شد.

شما نابغه‌اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا” حیرت انگیزند.

زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.

سختی ها را بهتر تحمل می کنند.

بار زندگی را به دوش می کشند،

ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.

وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.

وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.

وقتی خوشحالند گریه می کنند.

و وقتی عصبانی اند می خندند.

برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ایستند.

وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.

بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.

برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.

بدون قید و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند

و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.

در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.

در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،

با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.

آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد

زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن

و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد

کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،

آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند

زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد

فرشته پرسید : چه عیبی ؟

خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند . . .



تاريخ : چهارشنبه یکم بهمن 1393 | 0:34 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است…

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو…

« ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. »

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم.

سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:

« عزیزم ، شام چی داریم؟»

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره  پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:

« عزیزم شام چی داریم؟ »

و همسرش گفت:

« مگه کری؟! » برای چهارمین بار میگم: «خوراک مرغ  » !!



تاريخ : چهارشنبه یکم بهمن 1393 | 0:33 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |

روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و

داریی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم

تمامی اموالم رابه آن دنیا ببرم .او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش

را به همراهش در تابوت دفن کند. زن نیز قول داد که چنین کند.چند روز بعد

مرد خسیس دار فانی را واداع گقت.زن نیزبه قولی که داده بود عمل کرد. وقتی

ماموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بجاآوردند و می خواستند تابوت

مرد را ببندند و آن را در قبر بگذارند، ناگهان همسرش گفت: صبر کنید. من باید

به وصیت شوهر مرحومم عمل کنم. بگذارید من این صندوق را هم در

تابوتش بگذارم.دوستان آن مرحوم که از کار همسرش متعجب شده بودند

به او گفتند : واقعا شما حماقت بزرگی میکنی که  به وصیت آن مرحوم عمل

میکنی.

زن گفت: من نمی توانستم بر خلاف قولم عمل کنم. همسرم از من خواسته

بود که تمامی دارایی اش را در تابوتش بگذارم و من نیز چنین کردم. البته

من تمامی دارایی هایش را جمع کرده و وجه آن را در حساب بانکی خود 

ذخیره نمودم. درمقابل چکی به همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آن را

در تابوتش گذاشتم، تااگر توانست آن را وصول کرده و تمامی مبلغ آن را

خرج کند .



تاريخ : چهارشنبه یکم بهمن 1393 | 0:32 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |

ماهی داخل  آکواریوممون هی می خواست یه چیزی بهم بگه .

تا دهنشو وامی کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه .

دست کردم تو آکواریوم درش آوردم.

شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن .دلم نیومد دوباره

بندازمش اون تو. اینقده بالا پایین پرید خسته شد خوابیـــد .

دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. 

ولی الان چند ساعته بیدار نشده یعنی فکرکنم بیدار شده دیده

انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب ؟؟.................. 

این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند.

دوستشون داریم و دوستمون دارند ولی ما رونمی فهمند

و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار را با ما  می کنند.



تاريخ : چهارشنبه یکم بهمن 1393 | 0:31 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |

هیس

 

  مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، 

  آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد : 

آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ، 

  از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه

  مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ، 

  از لپ هام گرفت تا گل بندازه

  تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده

 

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من

 ُنه سالمگفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره

  گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره

 

  حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت : 

  کجا بودم مادر ؟ آهان 

  جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود 

  بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ

  سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را

  ریختند تو باغچه و گفتند : 

  تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها

  گفتم : آخه .... 

  گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه

 

  بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز،به شوخی منو بغل کرد و نشوند

 رو طاقچه ، همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم 

  به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم 

  مامانم خدا بیامرز ، گفت هیس ، دوست داشتن چیه ؟ 

  عادت می کنی

 

  بعد هم مامانت بدنیا اومد 

  با خاله هات و دایی خدابیامرزت ، 

  بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد

  یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد

  نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ، 

  یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟

  می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون 

 

  می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ،

  گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش

 

  مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :

  آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه

  اونقده دلم می خواست یه دم پختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد

  دلم پر می کشید که حاجی بگه دوستت دارم ، ولی نگفت 

  حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه

 

  گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم 

  آی می چسبید ، آی می چسبید

 

  دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر 

  ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود ، 

  اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم 

 

  یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟

  گفت:هیس،دیگه چی با این عهد و عیال،

  همینمون مونده که انگشت نما شم

 

  مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:

  می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم 

  یهو پیر شدم ، پیر

 

  پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ،

  هر چی بود که تموم شدآخیش خدا عمرت بده ننه 

  چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس

 

  به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم

  و رسیدم به کودکی اش هشتی، وشگون ، یه قل دوقل، عاشقی و ...

 

  گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی

  گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟

  انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند

 

  خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ، 

  اینقدر به همه هیس نگید 

  بزار حرف بزنن 

  بزار زندگی کنن

  آره مادر هیس نگو ، باشه؟ خدا از هیس خوشش نمی یاد!



تاريخ : چهارشنبه یکم بهمن 1393 | 0:29 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که می توانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "

"من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "

"من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال بعد ، یکی از دانش آموزان در جنگ ویتنام کشته شد و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد . او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود ... پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید . کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "

معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا" !

سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .

مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است."

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "

همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "

مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "


سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . .  .من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد . "

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .

*****
سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد . بنابراین به دیگران بگویید که برایتان مهم و با ارزشند و هميشه خوبيهای همدیگر را به ياد داشته باشيد و بديها را ببخشيد و از ياد ببريد.  بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید.



تاريخ : یکشنبه نهم آذر 1393 | 0:39 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |
موضوع: توصیف آسمان ابری

مکان: محوطه روبروی کلاس های مدرسه راهنمایی

 

حدود ساعت 13:20 دقیقه چهارشنبه اوایل دیماه 91 است. با همکلاسی هایمان در حیاط

مدرسه مشغول نوشتن انشا هستیم . به آسمان ابری  نگاه می کنیم پروانه می گوید: صبح که

از خواب بیدار شدم هوا ابری بود .

انگار آسمان از چیزی ناراحت است و بغض های چندین ساله اش را می خواهد خالی کند. 

ناگهان خورشید از    لابه لای ابرها ی پنبه مانند چشمک زنان بیرون می آید و به ما سلام 

  می کند. به به عظمت خداوند راببین! ابرها دوباره جلوی خورشید را گرفتند . او که بسیار 

مغرور است نمی خواهد تسلیم ابرها شود نسیم خنکی او را همراهی   می کند و بر ابرها چیره

می شود. اما  دوباره ابرها آمدند انگار در آسمان رقابتی بین خورشید و ابرها ایجاد شده است.

نمی دانم امروز کدام یک پیروز میدان خواهند شد؟ خورشیدی که غرور دارد یا ابرهایی که بسیار

غمگین به نظر می رسند؟

در سمت شمال آسمان صاف و دل انگیز می شود اما در گوشه ای از سمت جنوب ابرها سیاه و

تیره دیده  می شوند . ای کاش زنگ انشای ما تمام نمی شد و می توانستیم تا ساعت ها به

این آسمان ابری خیره شویم و زیبایی های آن را درک کنیم.



تاريخ : یکشنبه نهم آذر 1393 | 0:36 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |
نام کتاب های هوشنگ مرادی کرمانی در انشای بچه ها.

 

 

 

هوشنگ مرادی کرمانی 

1-شما که غریبه نیستید،چکمه را در می آورم. پلو خورش را که می خورم ، سرم را که روی نازبالش می گذارم. قصه های مجید را می خوانم که مثل مربای شیرین است. مثل نان از تنور در آمده، داغ ودل پذیر. وقتی قصه ای از تو نمی خوانم مثل کبوتر توی کوزه ام اسیر. هوش واستعداد تو را دگر که دارد؟دست ما کوتاه وخرما بر نخیل، چشمک می زند.

..........................................................................

2--مشت برپوست می زند کبوتر توی کوزه. دلش می خواهد توی قصه های مجید باشد تا بتواند پرواز کند. شاید بخواهد شبی مهمان مامان باشد تا مامان برایش پلو خورش بپزدو بعد هم روی ناز بالش بخوابد. تو لبخند اناری که آثارت مثل شب چهارده می درخشد.تنور زندگی ات روشن باد،باباهوشنگ

 

 



تاريخ : یکشنبه نهم آذر 1393 | 0:15 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز



تاريخ : جمعه شانزدهم آبان 1393 | 19:16 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |

پرنده بر شانه های انسان نشست.

 

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:

 

اما من درخت نیستم.تو نمی توانی

 

روی شانه من آشیانه بسازی.

 

پرنده گفت:من فرق درخت ها و

 

آدمهارا می دانم.اما گاهی پرنده ها

 

و انسانها را اشتباه می گیرم.

 

انسان خندیدو به نظرش این بزرگترین

 

اشتباه ممکن بود.

 

پرنده گفت:راستی!چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

 

انسان منظور پرنده را نفهمید،اما باز هم خندید.

 

پرنده گفت:نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو

 

خالی است.

 

انسان دیگر نخندید.انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد

 

آورد،چیزی که نمیدانست چیست،

 

شاید یک آبی دور،یک اوج دوست داشتنی.

 

پرنده گفت:غیر از تو پرنده های دیگری را هم

 

می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است.

 

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت

 

است،امااگر تمرین نکند فراموشش می شود.

 

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال

 

کردتا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به

 

یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش

 

آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی تو دلش موج زد.

 

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت

 

و گفت:یادت می آید تورو دو بال و دو پا آفریده بودم؟

 

زمین و آسمان هر دو برای تو بود.

 

                 اما تو آسمان را ندیدی.

 

راستی عزیزم،بال هایت را کجا جا گذاشتی؟

 

                       به امید پرواز.....



تاريخ : جمعه شانزدهم آبان 1393 | 19:14 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز



تاريخ : جمعه شانزدهم آبان 1393 | 19:12 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |

خوشی هایم را با دیگران تقسیم می کنم

 

 

برادر بزرگترش برای تبریک سال نو یک ماشین زیبا برای

 

او خریده بود.

 

روزی بعد از اتمام کارش،وقتی دفترش را ترک کرد،با

 

تعجب دید که پسر کوچکی در کنار ماشین جدیدش دور می زند

 

و با نگاه تحسین آمیزی به آن نگاه می کند.

 

از لباس های پاره و کهنه پسر متوجه شد که احتمالا

 

امکانات مالی خوبی ندارد.

 

پسرک هم او را دید که به سوی ماشین می آید.

 

پسرک پرسید:آقا این ماشین زیبا مال شماست؟

 

او جواب داد:بله این هدیه عید من است،برادرم برام خریده است.

 

((هدیه عید؟!))پسر با تعجب صدایش را بلند کرد.

 

((یعنی برادر شما این ماشین را خریده و شما هیچ پولی برای آن نداده ای؟))


((آری...))!و خندید.


پسرک غبطه ای خورد و گفت:((ای کاش)) حرفش تمام نشده بود که


او فکر کرد پسرک حتما آرزو می کند برادری مانند برادر او داشته باشد.


اما صدای شیرین پسرک به گوش رسید که می گفت:


((ای کاش من چنین برادری بودم))


او بسیار سخت تحت تاثیر قرار گرفت. احساس کرد


بهترین هدیه را دریافت کرده.پسرک به او آموخته بود

 

خوشحال کردن دیگران بهترین هدیه است.

                                                                                                      



تاريخ : جمعه شانزدهم آبان 1393 | 19:11 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |



تاريخ : جمعه شانزدهم آبان 1393 | 19:8 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |

دنیا ، آنگونه که دوست دارم

به ترک جدید روی دیوار نگاه می کردم . تشخیص اینکه ترک دیوار است یا مارمولک را به عهده ی خودتان واگذار می کنم . اما نه ...همان ترک دیوار است ...نمی دانم چرا در پاییز امسال فقط سه شنبه ها و چهارشنبه ها باران می بارد . فقط می دانم هر قطره ی باران ، معادل یک ربع ترافیک است و در این یک ربع ، دود ماشین ها نمی گذارند چند قطره ی باران چادرم را خیس کند . بیچاره چادرم !

ترافیک داشت دیوانه ام می کرد . ماشین های جورواجور که علاوه بر دود ، زحمت تولید آلودگی صوتی را هم می کشیدند . صدای برخورد قطرات باران به شیشه ی ماشین نمی آید . بیچاره شیشه ی ماشین !

در آن گیر ودار ، باد را جو گرفت و آنقدر وزید تا ابر ها مجبور شدند بساط شان را جمع و جور کنند بروند تا دیگر قطرات باران روی سر ملت خراب نشود . باران بند آمد و ما مجبور بودیم برسیم خانه !!

هم اکنون شب است و تاریک است و ماه است و من قصد دارم به اولین موضوع انشای سال سوم راهنمایی فکر کنم : دنیایی که دوستش دارم ...

دنیایی که در آن صبح ها با صدای زنگ موبایل مجازی ام بیدار شوم و به مدرسه ای بروم که مانتو هایش بیش از این قابل تحمل باشد و زنگ ورزش نداشته باشد . مدرسه ای که ساعات تفریح و درسی اش مساوی اند . مدرسه ای بدون معلم ها و بچه هایی که دلشان را به یه مشت عدد طبیعی و گویا و حتی صحیح خوش نکنند (منظور نمره است )

بعد هم دوست دارم در آن دنیا آنقدر بخوابم تا روی هر چه خرس است ، کم کنم .

به دنیای زیبای خودم ، خوش آمدم ! دنیایی که در آن کاغذ کلاسور و خودکار پیدا می شوند . دنیایی که هر روزش عموپورنگ دارد . دنیایی که از اخبار ساعت 9 بیزار است . دنیایی که پر است از انسانهایی که گربه های مظلوم را روی سرشان می گذارند. دنیایی که در آن همشهری جوان زود به دستم برسد . دنیایی که در و دیوار اش ، پر از ترک است . دنیایی که به طور خودکار کارشبانه انجام می دهد . دنیایی که خودش کفشم را تمیز و بند کفشم را اتو می کند . دنیایی که در آن پرادو به قیمت یک لبخند است ، نه 64 میلیون ! دنیایی که شعر سهراب سپهری حفظ می کند . دنیایی که فریاد می زند :

چه خیالی ، چه خیالی ...می دانم

پرده ام بی جان است

خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است .



تاريخ : جمعه شانزدهم آبان 1393 | 19:6 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |

آيا تا كنون دروغ گفته ايد؟

 

واي.....واي....چه جمله ي وحشتناك و زشتي اصلا نوشتن يا خواندن اين انشا وحشتناك است ممكن است بد اموزي داشته باشد اما دروغ چرا ما كه تا امروز با دروغ بزرگ شده ايم بايد تظاهر كنيم كه هيچوقت دروغ نگفته ايم! من دروغ را از پدرم ياد گرفته ام و او هم از پدرش و پدرش از پدر بزرگش و جد پدري اش اين كار خيلي خيلي زشت را ياد گرفته امروز نسل بعد از نسل به من طفل معصوم بي گناه رسيده و شايد ارثي بوده و به جاي ارث به من رسيده و من هم بايد سالها امانتدار باشم و انرا صحيح و سالم به نسل هاي اينده برسانم و نگذارم نسل ان مثل نسل مرغ ها و دايناسور ها منقرض شود و به تعداد خيلي كم در موزه ها پيدا شود و دزدان عتيقه جات شبانه انها را علي بابا كنند و از طريق بغداد ان را در حراجي هاي بزرگ در كنار تابلو هاي لئوناردو داوينچي بفروشند براي اينكه موضوع انشا امروز را به حقيقت دنبال كرده باشم من مجبورم راست بگويم از كي دروغ گفتم من از زماني كه خيلي كوچولو بودم و هنوز پيش دبستاني نميرفتم و شايد هم ني ني بودم و تازه ياد گرفته بودم اقا بگويم دروغ را به همكاري پدرم شروع كردم زيرا يكي از همكارانش از او طلبكار بود و به در خانه ما امد و وقتي پدرم فهميد به من گفت برو بگو من در خانه نيستم و من هم همين كار را كردم تا اينكه بعد از سالها تجربه و خون دل خوردن من هم مثل بعضي ها در اين كار حرفه اي شدم چنانچه بعضي وقتها كه دروغ ميگويم خودم هم باور نمي كنم.

خلاصه اينكه العان چند سال است پا به پاي اقا مهرداد سوپر زير بازارچه كه سهميه برنج و روغن و قند و شكر اهالي را شبانه ان هم دور از چشم ديگر همسايه ها ميفروشد و كارمندش كاظم اقا را شاهد مي گيرد كه هنوز تعاوني سهميه نداده دروغ شنيده ام و روز به روز هم در اين كار پيشرفت كرده ام خلاصه اينكه دروغ كار زشت و بدي است و ما بايد از ان دوري كنيم اين بود انشاي دروغكي اين هفته ي ما اميدواريم كه خانم انشا به ما دروغكي نگويد افرين خوب نوشتي زيرا من تصميم دارم كه از دروغ بدم بيايد و همان حرف هاي حقيقتي هفته هاي قبل بيشتر خوش حالم ميكند مثل تو ادم نمي شوي .



تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 22:38 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |

نظر فراموش نشه!!!

-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-

وقت طلاست

اي كاش موضوع انشاي امروز را به ما زودتر گفته بوديد تا لااقل ما چند كيلو طلا پس انداز كرده بوديم و همه ي طلا هايمان را به خاطر گرفتن دو شيشه شير و چند عدد نان لواش از دست نمي داديم و امروز ميتوانستيم از بچه زرگر هايي كه اصلا درس نخوانده اند يك مغازه ي طلا فروشي شيكتر داشته باشيم با موبايلمان هي الكي حرف بزنيم و بخنديم و بگوييم(عجب چه عالي)و يا اينكه لااقل با از دست ندادن وقتمان ميتوانستيم يك جفت النگوي 18 عيار تهيه كنيم و ان را به جاي النگو هاي بدلي كه پدرمان براي ننه خريده عوض مي كرديم تا او هم جلوي ننه جواد پز بدهد و خوش حال شود و قيافه بگيرد.

در ضمن من حالا ميفهمم كه چرا هروقت به ننه ميگويم ننه لطفا به من ديكته بگو او با ناراحتي مي گويد وقت ندارد شايد او با زبان بي زباني به من مي گويد طلا ندارم و شايد هم دل زبان بسته اش طلا مي خواهد كه من تصميم دارم از امروز همه ي وقت هايم را روي هم بگذارم و ان را به صورت يك گردنبند خيلي خيلي قشنگ و نمادار براي روز مادر به او هديه كنم و بگويم ننه نوكرتم روزت مبارك راستي من چند روز پيش به باباي جواد گفتم كه قفل در حياط و شير اب خراب است چكه مي كند اما او خنديد و گفت وقت زياد است كه حتما منظور باباي جواد طلا بسيار است بوده و مي خواسته غير مستقيم به ما بگويد خيلي طلا دارد و انها را به رخ ما بكشد!!ناگفته نماند او هميشه جواد را بري درس خواندن در يك اتاق حبس ميكند كه طلاهايش را از دست ندهد و در اينده مثل خودش صاحبخانه باشد و كلي طلا داشته باشد.موضوع انشاي امرئز موضوع بسيار بسيار خوب و باارزشي است و مرا از خواب غفلت بيدار كرد اميدوارم كه همه ي جوانان بيكاري كه تا امروز نمي دانستند وقت طلا است قدر طلاهايشان را بدانند و ما شاهد برپايي نمايشگاه طلايي(بيكاري)

انها باشيم و انها هرچه زودتر با كمك يكديگر اين نمايشگاه بزرگ را داير كنند و با طلا فروشي هاي بازار رقابت كنند و نگذارند هروز نرخ طلا با و بالاتر برود زيرا ما وقتي مي توانيم از وقتمان طلا توليد كنيم و اين همه جوان بيكار داريم چرا بايد اين صنف طلا فروش اينقدر بي انصاف باشد و مثل شهرداري كه از زباله ها بازيافت مي كند از وقتهاي از دست رفته و در حال رفت استفاده نكند پس ما از موضوع انشا امروز نتيجه گرفتيم كه طلا چيز با ارزشي است و هركدام از ما مي توانيم چند تن طلا داشته باشيم و طلا هاي قشنگ قشنگ و با انها مدل هاي اسپانيايي و فرانسوي جديدتر بسازيم و به جاي نان خشك و پلاستيك كهنه به جمشيد چرخي طلا و جواهر بدهيم و نمك بگيريم در ضمن اميدواريم كه خانم انشا به ما نگويد حيف از طلا كه خرج مطلا كند كسي.



تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 22:37 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |

چرا روزي سه وعده غذا مي خوريم؟

 

من از امروز صبح كه مي خواستم درباره ي موضوع انشا امروز چيزهاي خوب و قشنگ قشنگ بنويسم فقط به اين فكر كردم كه چرا خانم انشا هم تازگي ها دروغ ميگويد مگر اين همان خانم خوب و مهرباني نيست كه هميشه به ما ياد ميداد دروغ كار زشت و بدي است و ادم هاي ضعيف دروغ مي گويند و هيزم شكن جهنم مي شود پس چرا خودشان دروغ مي گويند و اين حرفهاي دروغ گويي را در غالب انشا مي اموزند؟ما كه روزي يك وعده غذا ان هم ظهر ها بيشتر غذا نمي خوريم پس ان دو وعده ي ديگر را كي و كجا مي خوريم كه خودمان نمي دانيم؟ شايد خانم انشا خواسته اند دروغ گو هاي كلاس را بشناسند من در رابطه با موضوع انشا امروز حقيقتا نمي دانم كه بايد يك وعده غذا بخوريم يا سه وعده زيرا ما در مورد همان يك وعده ي هميشگي هم شك داريم و همان يك وعده هم در روزهاي جمعه به خاطر تعطيلي تعطيل ميشود و ما بايد 24 ساعت را سماغ انتظار بمكيم و به اميد روز شنبه دل خوش باشيم و اين جا من شكر خدا را ميكنم كه روز هاي ديگر سال مثل روز درختكاري روز كارمند روز برق روز پست و تلگراف تعطيل نيست و الا ما هروز بايد گرسنه مي مانديم و ارزو مي كرديم كه اي كاش همان يك وعده را مي خورديم در ضمن من در اين رابطه يعني سه وعده غذا و يك وعده را مي خورديم.

در ضمن من در اين را بطه يعني سه وعده غذا و يك وعده ديروز با ننه ام يك ساعت بحث كردم كه در پايان بي نتيجه ماند و ننه ام با فرياد و عصبانيت گفت: تو ميتواني بعد از اين از كوپن و سهميه ات به تنهايي استفاده كني! و من چقدرخوشحال شدم كه ننه ام كوپن ها را به من مي دهد و من هم بعد از اين بجاي درس خواندن براي خودم كاسب مي شوم و خيلي زود مي توانم يك موبايل بخرم و جلوي جواد وآقاي ناظم  پز بدهم! اما ننه ام با يك پس گردني مرا از روياي شيرين اقتصادي . دلاري . كوپني بيرون آورد و دوباره با فرياد وعصبانيت بيشتري گفت: آخه تو كي مي خواي آدم بشي؟! مگه سهم تو از يك كوپن 7 نفره آن هم بعد از چند ماه انتظار از 3 كيلو برنج بيشتر است؟ تازه بعد از اين سهم تو همان يك وعده هم در  روز نمي شود و بعد درحالي  كه گوشم را گرفته بود گفت: ديگه از اين حرف هاي گنده گنده نزن. لابد خانم انشا شما 300-200 هزار تومان حقوق مي گيرد والا از اين انشا هاي بخور بخور به شما نمي گفت! خلاصه اين كه ننه مهربان و خوب من ديروز نامهربان شده بود وگوشم را حسابي كشيد و چند بار با گوشت كوب زد تو ملاجم كه كلي خون از دماغم آمد. شايد هم در اين مورد حق با خانم انشا است. زيرا من بارها از جواد شنيده ام كه آنها روزي سه وعده غذا مي خورند آن هم چه چيزهاي خوشمزه خوشمزه اي كه دهن آدم آب مي افتد!

پس اين هفته من با اجازه خانم انشايم را زودتر تمام مي كنم تا قبل از زنگ نوبت به جواد برسد تا بلكه ما هم در  مورد سه وعده غذا خوردن چيزهايي ياد بگيريم .

پس به افتخار آقاي جواد دست بزنيد...!



تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 22:35 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |

خر و خربزه چه اختلافي با هم دارند؟

 

اول اينكه ما ميدانيم خربزه خيلي شيرين است و مشهدي ان كه كوپن شكر اش بدون نوبت اعلام ميشود خيلي خيلي شيرين است و خر اصلا شيرين نيست فقط به خاطر شيرينكاري هايش و همبر مخصوصي كه از گوشت ان درست ميشود بامزه ميشود در ثاني هر خري هم به درد چرخ كردن و همبر شدن نميخورد مگر اينكه واقعا گوشتش گرم باشد و خودش داوطلب شود به جاي گوساله جوان چرخ شود و برچسب قيمت بگيرد و شايد هم حق با او باشد كه از خر به گوساله تبديل شده و امتياز گرفته و ديگر به او كره خر نمي گويند و نمي خواهد مثل بچه هاي كلاس ما كه يكديگر را كره خر صدا مي كنند باشد بنا بر اين اول ما بايد جريان(خر و گوساله)را كالبد شكافي كنيم و ببينيم خر هايي كه به جاي گوساله چرخ ميشوند گوساله ها كجا ميروند ايا دوچرخه سواري ميكنند كه اين مسئله ممكن است وقت كلاس ما را بگيرد و خانم انشا ما بگويد بلانسبت خري!!!اما من قبل از اينكه خانم انشاي مهربانمان ناراحت شوند به اين نكته اشاره ميكنم كه خربزه هم از نژاد خر بوده اما چون با خر اختلاف عقيده داشته به تفاوق اخلاقي كه لازمه ي يك زندگي سعادتمند است نرسيده اند و ناچارا با اقا بزه پيوند زده اند و براي خودشان مستقل زندگي ميكنند و همانطور كه قبلا گفتم چون از نژاد خر است امسال خريت كرد و پا از قيمت كيلويي  300 تومان پايين نگذاشت و ما هم نتوانستيم لبي شيرين كنيم واز اين ميترسيم تا سال اينده قيمتش به موز برسد و ديگر دست قشر اسيب پذير به پوستش هم نرسد و بشود جزميراث فرهنگي و در موزه ها جايي براي خودش باز كند و بليطش هم به بازار سياه برسد اما خر همچنان پايبند عقايد خر گونه اش مانده و چون گوش اش را به يك حيوان كوچكتري داده تا او را در خر بودن خود شريك جرم كند مثل بعضي ها گوش شنوا ندارد و هزاران هزار سال است كه خر مانده و در جا زده و هنوز به تكامل نرسيده و شايد هم علت گراني هويج امسال همين خر كوچولو تر كه اسم خودش را خرگوش گذاشته  بوده.

پس ما از موضوع انشا امروز نتيجه ميگيريم كه خربزه هم ديگر شيرين نيست و ما ممكن است با خوردن ان ترش كنيم و كارمان به گل گاو زبان بكشد و دست به دامان گاو شويم بنابراين خر و خربزه ديگر اختلاف چنداني با هم ندارند و ما بايد حتما انها را با نوشابه بخوريم تا دلدرد نگيريم فقط خربزه ممكن است بز را به دنبال خود بكشد تا در مواقع ضروري از كوپن گوشت شير پشم و پوست ان استفاده بهينه نمايند اين بود انشاي شيرين اين هفته ي ما اميدواريم كه خربزه هم سر عقل بيايد و براي سال اينده ديگر خري ات نكند تا او را بيشتر دوست بداريم و در جلسه اي كه به همين منظور در شوراي محل قرار است تشكيل شود اسم او را عوض كنيم زيرا در شان او نيست كه پيشوند و پسوند اش خر و بز نباشد پس تا تابستاني ديگر اين عزيز شيرين و دوست داشتني و تقريبا فراموش شده از سفره اسيب پذير را به كشاورز مي سپاريم به شرط اينكه او هم به ما ودعه سر خرمن ندهد در غير اين صورت ما هم مجبوريم به اقا خره بگوييم تا يواشكي خربزه هايش را بخورد.

(منبع: کتاب زنگ انشا/غلامرضا صمدی)



تاريخ : پنجشنبه سوم بهمن 1392 | 19:48 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |

برو كار ميكن مگو چيست كار

 

ديگر از دست شما بزرگتر ها خسته شده ام نميدانم به ساز كي بايد حركات موزون گونه انجام بدهم يك روز ميگوييد برو درس بخوان روز ديگر ميگوييد برو كار كن تازه خودتان هم در اين معماي بزرگ مانده ايد انوقت از ما كوچكتر ها چه انتظاري داريد كه حرف شما را گوش كنيم؟مگر همين چند روز پيش نمي گفتيد كه ادم بايد درس بخواند تا به جاهاي خوب برسد و مثلا مهندس و دكتر شود حالا ميگوييد برو كار كن مگر باباي جواد درس خوانده و كار كرده كه حالا خانه و ماشين و پول در بانك دارد؟!!او فقط پدرش به رحمت خدا رفته و برايش ارث گذاشته اما ادم بدبخت اگر درس بخواند و يا شب و روز هم كار بكند و يا اگر پدرش هم بميرد باز بدبخت و روزگار سياه است و بايد پول كفن و دفن او را هم قرض كند و تا چند سال بعد از مرگ پدرش هم قسط بپردازد زيرا يك جاي كارش عيب داشته و ان نداشتن پارتي بوده كه به اين روز افتاده است پس ما از موضوع انشا امروز نتيجه ميگيريم كه ادم بايد پدرش پولدار و سرمايه دار و چند پاساژ و چند هزار متر زمين داشته باشد كه وقتي به اميد خدا به رحمت خدا رفت او پا جاي پاي پدرش بگذارد و بي انكه بتواند (پ)را از (ب) تشخيص دهد براي خودش رئيس يك اداره شود و خودش براي خودش جلسه بگيرد وانجا امضا كردن را تمرين كند كه ديگر نخواهد انگشت بزند شايد موضوع انشا امروز مربوط به ما نيست چون ما

كه فعلا سر كار هستيم و درس مي خوانيم و هيچ وقت هم غيبت نميكنيم و انشاا....مي خواهيم مثل پدرمان بعد از اينكه درسمان تمام شد چند شغل داشته باشيم و هميشه سر كار باشيم و هيچوقت مثل اين جوانان بي كار نباشيم تا شعر شاعر عزيز هميشه جاويد بماند پس ما از موضوع انشا امروز نتيجه خوب خوب گرفتيم كه با داشتن سرمايه و پارتي هميشه و همه جا كار هست و ما بايد قبل از كار به فكر يك پارتي باشيم تا با كمك او بتوانيم سرمايه دار شويم و انوقت برويم سر كار!!



تاريخ : پنجشنبه سوم بهمن 1392 | 19:47 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |

پاييز

 

يكي از فصل هاي سال پاييز است من پاييز را خيلي دوست دارم زيرا همدرد من است و رنگش مثل من هميشه زرد و مريض است پاييز از ديگر فصل هاي سال هميشه بدبخت تر است به طوري كه هيچ كس مثل بهار براي استقبال او نميرود زيرا خيلي دل گرفته و غم انگيز است درست مثل خود من كه هروقت به تهران ميروم غريب و غربتي هستم و همه از چهره ي زرد و رنجور من وحشت مي كنند و از كنارم با نفرت ميگذرند.

پاييز مثل بهار و تابستان و من دلش لك ميزند براي يك ميوه ي تر و تازه زيرا او هميشه بايد ميوه هاي انباري و سردخانه اي را چند برابر قيمت بخرد كه باز مثل من در توانش نيست و مجبور است فقط انها را تماشا كند و به خودش وعده سر خرمن بدهد.

من خيلي دلم براي پاييز ميسوزد و دلم مي خواهد با برگ هاي خشگش اتشي برايش روشن كنم تا تن ضعيف و رنگ پريده ي او را براي ساعتي گرم كنم زيرا گاز ما هم به علت بدهي چند ماهي است كه قطع شده و ما هم تقريبا مثل پاييز زندگي مي كنيم و چشم به بهار و تابستان اينده دوخته ايم و زير افتاب خودمان را گرم مي كنيم كه ان هم ممكن است چند وقت ديگر قبضش از طرف شهرداري صادر شود!!!!قبض افتاب را مي گويم و شايد هم تا امروز صادر شده اما به علت گرفتاري مسئول توضيع قبض هنوز به دست ما نرسيده خلاصه اينكه پاييز يكي از فصل هاي پريشان و عريان سال است كه با سيلي بادگونه اش را براي مدتي سرخ نگه مي دارد اما اين سيلي دوام چنداني ندارد و زود او را از پاي در مي اورد و او با تن لخت و سرمازده اش دامني ميشود براي اشك اسمان و شايد هم اسمان به خاطر رنگ پريده و بي كار و بيمار اوست و چند ماهي مي بارد اين است كه من ميگويم پاييز همدرد من است و من او را خيلي خيلي دوست دارم اي كاش زودتر بزرگ مي شدم و براي پاييز رنگ پريده و رنجور چند قوطي رنگ سبز قشنگ بخرم و تن او را سبز سبز سبز كنم و يك قلم از رنگ باقي مانده اش را روي دفتر زرد سرنوشت پدرم بكشم كه چند سال است با مداد زرد الفباي سرنوشت را روي دفتر زندگي خط خطي مي كند.

اين بود انشاي زرد و رنگ پريده پاييزي من اميدوارم كه خانم انشا مثل ما پاييزي نباشد و امروز ديگر به من تك نمره ندهد.



تاريخ : پنجشنبه سوم بهمن 1392 | 19:44 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |
بابا و انچه در مورد او مي دانيد بنويسيد

 

بابا يعني غصه بابا يعني  غم با با يعني درد بابا يعني خستگي بابا يعني تلاش بابا يعني كارمند بابا يعني مستاجر بابا يعني اميد اميد به اينده اميد به فرداها زيرا بابا اب داد بابا نان داد بابا شهريه داد بابا كيف و كفش و لباس داد بابا تغذيه داد و خلاصه اينكه بابا جواني داد و پيري گرفت پس بابا يعني تنگي نفس بابا يعني لرزش دست و پا بابا يعني سنگيني گوش بابا يعني عصا و عينك بابا يعني اه و ناله بابا يعني نقطه شروع و پايان زندگي و شايد بابا يعني من و تو پس بيائيد از امروز براي بابا هايي كه مثل باباي من است دعا كنيم تا خدا زودتر از او راضي شود و او را پيش خودش به بهشت ببرد زيرا او ديگر از نگهباني جهنم خسته شده و از زندگي و از نفس كسيدن بيزار است او ديگر توان كار ندارد قدرت (نه) گفتن را ندارد او خسته است او شكسته است او از ديروز پشيمان است او فردا را نمي خواهد فردايي كه مثل ديروز بوده فردايي كه بايد فرداي من باشد و من پا جاي پاي او بگذارم بجنگم مبارزه كنم تلاش كنم به خاطر هيچ باباي من بازنده بود بازنده اين جدول مارپيچ و هزار توي زندگي او براي شطرنج هروز يك حركت كم داشت و هر وقت به پايان بازي و روز هاي اخر ماه مي رسيد انچه را در بازي هاي ديروز برده بود به حريف مقابلش يعني صاحبخانه ي جديدمان بود مي باخت و اينجا بود كه باز مات ميشد و ساعتها به نقطه اي خيره مي ماند و ان نقطه چيزي نبود جز اينده ي من مثل گذشته ي خودش پس ما از موضوع انشا امروز نتيجه ميگيريم  كه بابا يعني عقده يعني حسرت يعني كار يعني كسي كه چشم به فردا هاي دور و دراز ارزو دوخته و اين ارزو ها چيزي نيست جز تلف كردن عمرش و شايد امروز كه من اين انشا را براي شما مي خوانم او هم پشت ميز كارش نشسته و درباره ي بابا هايي مي نويسد مثل خودش زيرا او با نوشتن يادداشتهاي روزانه ي خودش را ارام ميكند اجازه خانوم تموم شد. 



تاريخ : پنجشنبه سوم بهمن 1392 | 19:43 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |

گر صبر كني زغوره حلوا سازي

 

اولا ما ميدانيم غوره ترش است و حلوا شيرين پس هركس شكمو شد و هردو را با هم خورد دل درد ميگيرد وترش ميكند و كارش به بخش اتفاقات ميكشد پس من فكر ميكنم كه امروز خانم معلم در انتخاب موضوع انشا اشتباه كرده اما جرائت نميكنم به او بگويم زيرا امروز ديگر قبل از خواندن انشا صفر ميگيرم ولي در هر حال يك نكته مهم در انشا وجود دارد وان كلمه صبر است يعني اينكه هركس صبر كند بلاخره يكروز موفق ميشود وان موفقيت مثل حلوا شكري است كه ادم دهنش شيرين ميشود پس موضوع انشا امروز هم يك موضوع خيلي خيلي قشنگ وجذابي است كه ما از ان ممكن است نتيجه هاي خوب بگيريم مثل دايي جواد كه العان چند سال است فارق التحصيل شده و تازه قرار است در يك حلوا فروشي پادو شود خوش به حال دايي جواد كه انجا ميتواند هروز حلوا بخورد واصلا ديگر كاري به ابغوره ندارد كه دل غشك بگيرد پس باز ما نتيجه ميگيريم كه اگر انسان صبر كند و موفق بشود باز بايد يك پارتي ويك كارخانه حلوا سازي درست كند و زندگي خوب وابرو مندي در كنار حلوا هاي خوشمزه داشته باشد و نيازمند كسي نشود و هميشه شيرين كام باشد.

راستي خوب شد يادم امد اصلا چه معني دارد كه ما از غوره حلوا درست كنيم و براي خودمان دردسر بيفزاييم و مكافات اداره بهداشت و مواد غذايي را داشته باشيم از همه اينها گذشته مگر ما دانشمند هستيم و ازمايشگاه داريم كه اين كارهاي بزرگ دانشمندي را اتجام دهيم اين كارها آزمايشگاه مي خواهد و فقط مربوط به دانشمندان است كه خيلي در س خوانده  اند و تجربه دارند مثل مشت رسول كه كارگاه ترشي درست كني و آبغوره گيري دارد.

درصورتي كه ما هم در مصرف آب صرفه جويي نكنيم و به باغچه كوچكمان هر روز آب بدهيم غوره آن انگور ميشود و از آن كشمش به دست مي آيد كه خيلي شيرين و خوشمزه است كه ما ميتوانيم اگر صبر داشته باشيم با نخودچي هم بخوريم.

پس باز نتيجه گرفتيم كه اگر 100 سال هم صبر كنيم هيچ وقت نمي توانيم از غوره حلوا درست كنيم زيرا حلوا فقط با شكر درست ميشود كه آن چند ماه است كپنش اعلام نشده پس تا اعلام كپن شكر ما هم صبر مي كنيم و مي نشينيم و حلوا حلوا مي گوييم كه دهنمان شيرين شود.

اين بود انشا اين هفته ما اميدواريم كه خانم معلم هم تا آخر سال صبر داشته باشد و ما را بتواند تحمل كند . بچه ها اين هفته براي خانم معلم دست بزنيد و براي ايشان آرزوي صبر بكنيد زيرا صبر چيز خيلي خيلي خوبي است.

 

(منبع: کتاب زنگ انشا/غلامرضا صمدی)



تاريخ : پنجشنبه سوم بهمن 1392 | 19:42 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |

سیاوش قمیشی عشق قفس پرواز

                                          پرواز

از من از پرواز میپرسی ؟! از منی که به زمین چسبیده ام ؟! از منی که بلندی دستم حتی به خوشه ی انگور درخت حیاطمان هم نمی رسد؟! از منی که اسیر این دنیا شده ام؟!

قناری ای که شبش را در قفس صبح میکند از پرواز چه می داند؟ انسانی که اسیر جسم خاکی و نیازهای خود است ، چطور میتواند پرواز کند؟

پرواز را باید از عقاب بپرسی! آنگاه که بال می گشاید ؛ و آنگاه که از فراز کوه ها ، قله ها ، دره ها ، دشت ها و صحراها می گذرد ، و آن هنگام که به سمت بینهایت پرواز می کند و روشنی را به چشم خود در بیکران آسمان ها می بیند ؛ و هنگامی که به زمین و هر چه روی آن است از بالا می نگرد ، لذت پرواز را باید از جانباز ویلچرنشینی پرسید که دست و پاهای خود را اهدا کرده تا همچون جعفر طیّار دو بال بهشتی داشته باشد!

برای پرواز دنبال بال و ملخ و پروانه نگرد ؛ پرواز ، دل میخواهد ؛ آنگاه که دل از دنیا و متعلقاتش کندی ،پاهایت نیز از زمین جدا خواهد شد ، روحت نیز سبک خواهد شد و به پرواز در می آیی بدون آن که خودت حس کنی و پرواز یعنی این!

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه دوم دی 1392 | 14:20 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |
تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 | 23:27 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |
تو این پست چند شعر گذاشتم که خاطره سازه

جذاب و شیرین و گویاست

حس نوستالژی داره

امیدوارم خوشتون بیاد.

نظر یادتون نره



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه یکم خرداد 1392 | 0:41 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |

نام : کمال

کلاس :دوم دبستان

موزو انشا : عزدواج!




ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 | 1:16 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |

انشایی طنز با موضوع گاو



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 | 1:14 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 | 1:6 | نویسنده : سید حسن میرنظامی ضیابری |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.